مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

456

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كرد . ناخدا خشمگين گشته ، گفت : ميگفتى كه در تمامت عمر بدين شهر نيامده‌ام و مردى هستم غريب . نام پادشاه شهر چگونه دانستى ؟ دولت‌خاتون از سخن او فرحناك شد و او را نيز بشناخت . كه نام او معين الدين و از ناخدايان كشتيهاى پدر دولت‌خاتون بود كه بجستجوى دولت‌خاتون بيرون آمده و او را نيافته بود و هميگشت تا به شهر عم دولت‌خاتون برسيد . پس از آن بسيف الملوك گفت : به اين مرد بگو : اى معين الدين ، بيا كه خاتون ، ترا ميخواهد . سيف الملوك آنچه دولت‌خاتون گفته بود ، با ناخدا بازگفت . ناخدا از سخن او سخت خشمگين گشت و گفت : اى پليدك ، تو نام من چگونه دانستى و تو كيستى ؟ پس از آن بپاره‌اى از تابعان خود گفت : عصائى به من بدهيد تا من سر اين پليدك بشكنم . آنگاه عصا گرفته ، روى بسوى سيف الملوك كرد و بفلك نزديك شد و در فلك ، صورتى ديد چون آفتاب . در آن صورت نيك تأمل كرده ، ديد كه دولت خاتونست . بسيف الملوك گفت : در نزد تو كيست ؟ سيف الملوك گفت : در نزد من دختريست دولت‌خاتون نام . چون ناخدا اين سخن بشنيد ، بى خود بيفتاد . زيرا كه دانست كه او خاتون خود و دختر ملك است . چون به خود آمد ، روى به شهر كرد و بقصر ملك درآمد و اجازت دخول خواست . حاجب نزد ملك شد و گفت : معين الدين ناخدا بسوى تو آمده كه ترا بشارت دهد . ملك ، او را جواز